عـــــشـــــق ابـــــدی

به خـــــــــاطــــــــــــــــــــــــــــــره هــا پـــیـوستــــــــــــــ ...

نیمکت

صدای خش خش برگها
عبور آب

چند پرنده ی کوچک

و رفت و آمد چند عابر

این همه دنـ ـیای آن نیمـ ـکت چوبی بود

گاهی کسی رویش می نشست

یک عابر شاد که با کودکش می خندید

یا  آن پیرمرد تنها که با حسـ ـرت آه می کشید

گاهی تکیه گاه چند جوان پرشور

یا جاده ای برای ماشین های چند کودک

چه دنیای زیبایی داشت این نیمکت

آرام برخواست

با خودش می گفت

کاش دنیای من هم

اندکی شبیه به دنیای این نیمکت می شد

کـ ـاش ..

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط SHaMal نظرات () |


Design By : Susa Theme